پیچک ( یدالله رویایی )
شعر و ادب پارسی
صبح (یدالله رویایی ) ( پاره هایی از یک منظومه, )
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:16 تعداد بازديد : 339 |

 

 یدالله رویایی

صبح


جرس از همهمه افتاد که باز
کاروان افتد در راه درنگ

 


 نای آوازگر پیک خروس
به هر آن دور طنین داد چو زنگ

 


شب سپیدی زد و چون مار گریخت
روز ماری گشت آغوش گشود

 


قطره قطره همه دنیای وجود
 ریخت در دامن این مار کبود

 


ریخت بر خاک همه اخترکان
خاک رخساره دگر بگرفت

 


سایه های دشت از هم واشد
دشت خمیازه ز پیکر بگرفت

 


 لحظه ای در آن هر چه مشکوک
 لحظه در آن همه چیز از هم دور

 


لحظه ای در آن هر چیز رفیق
 لحظه در آن هر چه مبهم و کور

 


آسمان آشتی دشمن و دوست
گرگ و میش از یک جوی آب خورند

 


روی باروی ویران افق
نیزه زاران طلا تاب خورند

 


طاق تا بربندد در ره نور
رنگ ها می جنبند از همه جا

 


شاخه ها ساخته گهواره صوت
سایه ها رانده ز هم چون گله ها

 


روی هر نقش تولد بنشست
زندگی لذت تکرار گرفت

 


فوج رنگین صداها رمه وار
 دشنه از دست شب تار گرفت

 


روی پیشانی گلدسته شهر
 صبح بنشسته و ره رویا زد 


 خوابها بشکست از جنبش نور
 نبض حرکت در ژرفاها زد

 

 

یدالله رویایی 
 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
شب (یدالله رویایی ) ( پاره هایی از یک منظومه, )
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:13 تعداد بازديد : 366 |

شب

 


شب نمی جنبد از جا که مباد
 آب ها آغوش آشفته کنند

 


با تن برهنه ماه در آب
موج ها قصه ناگفته کنند

 


لیک در جلوه خاموشی ها
صوت ها زندگی آغاز کنند

 


تا صداهای دگر برخیزند
 بی صدایی را جادو شکنند

 


باد شوخ از دل صحرا ها مست
 نرم می اید با ناز و غرور 

 


 بر کف دریا اندازد موج
بشکند بر تن مه تنگ بلور

 


قلعه ویران تنها و در آن
 هر چه نجواست در اندیشه خواب 

 


 نه طنین بسته در او شیهه اسب
 نه در او ریخته پرواز رکاب

 


سالها رفته نه پیدا با او
 نه خروش و نه خطاب و نه نفیر

 


می پزد در شب تاریک به دل
جلوه دور سواران اسیر

 


شب نمی جنبد از جا که مگر
 خواب اختر ها سرریز شود 

 


 جیرجیرک ز صدا افتد باز
 خامشی بانگ شب آویز شود 

 


 آنزمان از پی نان طایفه ای
 در نشیب دره ها کوچ کند

 


مرده بر پشت زنی کودک و زن
بی خبر در ره شب گام زند

 


باز لالایی دلها بیدار
 بر لب مشتاقان ملتهب است 

 


 باز نجوای دهانها تنها
آب باریک ته جوی شب است

 


 یدالله رویایی



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
غروب (یدالله رویایی ) ( پاره هایی از یک منظومه, )
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:11 تعداد بازديد : 330 |

غروب

 


آن زمان کز لب دریای غروب
 آب نوشد به فراغت خورشید 

 


 در طربخانه بزم ملکوت
 دامن عشوه ببافد ناهید

 


روز پا در گل شب مبهم ومات
 روز نه شب نه نه آن است و نه این 

 


 بهت و حیرت ز نهانگاه فلک
چنگ یازیده به سیمای زمین

 


دشت خود باخته از هیبت شام
 بر سر کوه نشسته اندوه 

 


 ابر ها چون گل آتش رخشان
 آسمان را همه دل بار ستوه

 


خفته هر چیزی بیدار نگاه
 مانده هر چشمی بیمار فروغ 

 


 دود برخاسته تا خیمه ابر
 هول ها بر شده با شکل دروغ

 


سبزه زاران غروب افسرده
 اختری در تپش روییدن 

 


 باغ پاییز افق بی لبخند
علفی در عطش جوشیدن

 


عاشقی سوخته با رنج مدام
چشمه یاد بیاورده به جوش

 


 خط هر نقش بر او خیره شده
 گیرد از هر گل تصویر سروش

 


 که مرا این هستی بی درد چه سود ؟
کس نچیدی بر و باری که نکاشت

 


تا نبردم رد پا در ره دوست
 دوستم هیچکس از قلب نداشت

 


آنکه انسانش نام است دریغ
 نیست جز رانده نفرین نجات 


 هوس خلقت و رویای دروغ
 دمل کوری بر جسم حیات

 

یدالله رویایی



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
ظهر (یدالله رویایی ) ( پاره هایی از یک منظومه, )
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:09 تعداد بازديد : 325 |

ظهر

 


آن زمان کز عطش ظهر زمین
بانگ خاموش به افلاک کشد

 


 روی بارویی کهنه به شتاب
سوسماری تن بر خاک کشد

 


از لهیب نفس تابستان
 دشت تف کرده و تب خیز و گران 

 


 سگی آواره دود بر لب جوی
له له از تشنگی آرد به زبان

 


سایه ای تنها در راه کویر
 شیفته جلوه خاموش سراب 

 


 پیش رو موج نمکزار سپید
 پشت سر دوزخ خورشید مذاب

 


پای پر آبله بردارد گام
می گشیاد عرق از چهره پیر 

 


 در سرش نقش یکی کومه تار
 همه رویایش در آن کومه اسیر

 


جاده ها جادوی بی طعمه دشت
مانده تا دور بیابانها مات

 


می برد زیر نگاه خورشید
خاک گرمازده را خواب قنات 

 


 برج متروک که در سر می پخت
بغبغوهای کبوترها را 

 


 اینکش یار همه خلوت کور
 اینک آواش همه مرگ صدا 

 


 برج لالی همه تن شعله گرم
کاروان گیر زمان های کهن

 


اینک همه دل آهن سرد
مانده رویاگر چاووش و چمن

 


همه جا چشمه بیدار سکوت
در رگ هر چه که پنهان جوشان 


 همه جا خیمه خاموش صدا
 در تن هر چه که پیدا ویران

 

 

یدالله رویایی



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
تمام فاجعه (یدالله رویایی ) ( دلتنگی ها4, )
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:06 تعداد بازديد : 355 |

 

تمام فاجعه

**

تمام فاجعه از چشم می رود
 و چشم
میان نام تو
 تالار برگ
فضای فاجعه است
 فضا فضا هایش را بارید
 و برگ ها که فضا ها را تقسیم می کردند

 


سقوط کردند
 و در تمام طول عصب هایم
 فقط صدای گنگی از آن برگ باستانی 

 


 پیچید
 میان نام تو بوی گیاهی صدف تو
 به آبیاری ککتوس
 حساس شد
 و پوستم
 سریع شد
و پوستم 

 


 از آب های شکسته سریع شد
 در ارتباط های میان توان و تن
 پرنده ای مترکم می شد 

 


 در ارتباط بلند خطاب های

 دو تن از میان پستی روح
 پرنده ای که با من می رفت
 تمام فریادش در چشمش بود
 و چشم ، آه
 تمام فاجعه از چشم می رود
ای ناتمام
 وقتی برای بافتن وقت نیست
 وقتی برای دانستن خوردن
 وقتی برای خوردن دانستن

  

یدالله رویایی



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
زیرا خلاصه ی تن تو در (یدالله رویایی ) ( دلتنگی ها4, )
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:04 تعداد بازديد : 389 |

زیرا خلاصه ی تن تو در

 

***

 

زیرا خلاصه ی تن تو در

 انگشت های کپسولی است
 که من خلاصه می شوم
 وقت جنون پوستی ارتباط 

 


 هربار 

 


 که این کلید بار گشودن دارد
 و در کنار این عصب مستعار
صد شیرخواره رشد طبیعی شان را
 با یاد زانوان و از یاد می برند
 در زانوی تو

 


چهره ی یک شیرخواره تا ابد
بی رشد مانده است
 وقت جنون پوستی ارتباط
 باغ مثلث تو
 منظومه ی سیاه کلاغان را
 از قله ی سپیدار 


 پر می دهد
 منظومه ی سیاه تو
 پرواز هوشیار کلاغان است
 وقتی خلاصه می شوم

 

 

یدالله رویایی



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
از ترس بودم (یدالله رویایی ) ( دلتنگی ها4, )
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:01 تعداد بازديد : 377 |

 

از ترس بودم

 

 

از ترس بودم
 از شرم بودم
 از سایه ی کنار تو بودم
 دست من از سکوت پهلوهایت بود
و آن مایع تپنده ی محبوس 

 


 از پله های مردانه بالا می رفت
 وقتی که در فضای عظیم ترس
 در لثه ی کبود تو دندان های دیوانه ام را 

 کشف کردم
 چون برج کاه سوختم
 و لثه ی تو احتضاری حیوانی داشت
 ماه برهنه حاشیه ی شن گریست
 و مایع حیات ، مرا برد 

 


 از ترس بودم
از شرم بودم
 از فرصت تمام شدن
 از حیف ، از نفس بودم 


 وقتی که پر
 در ناف نور گذر می کرد
 گفتی تمام منظره هایت را
 پرت کن
اما من
 باغی در آستان زمستان بودم

 

یدالله رویایی 
  



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
در کوچه های شن (یدالله رویایی ) ( دلتنگی ها4, )
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:59 تعداد بازديد : 372 |

در کوچه های شن

 

**

در کوچه های شن بی دیوار
 با نام کوچه های بسیار
 بسیار می دویدم
 فریادم از تأنی تا می شد
در تای مهربان دفتر ها
و راهم از عروسک های نور
 جشن درختکاری بود
 کز شعله های گردن هاشان 

 


 از گردن های شعله ای
 دست و پرنده جاری بود
 همواره بود راهم اما من
 همواره شیب می جستم
 با ما پرنده های پر از پژواک
 با ما پرنده های پریدن در خاک 

 


 مثل کبوتر شخم
وقت عبور برکت از خاک
 وقتی که گام گل میعان می گیرد
اینک که دست های ما را به روی فریاد 

 


 بسته اند 


 در لحظه ی میان گودال
 بسایر مانده ایم و صدایی
 حتی صدای پر
 دیگر
نمی کنیم

 

یدالله رویایی



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
و شکل راه رفتن تو (یدالله رویایی ) ( دلتنگی ها4, )
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:58 تعداد بازديد : 347 |

و شکل راه رفتن تو

**

و شکل راه رفتن تو
 معنای مثنوی است
در حالت عمیق عزیمت
 که منظره ی راه
 بازوی صحرایی مرا به تکان می آرد
در حالت عمیق عزیمت شتاب های موازی
 در گردی مچ تو به هم می رسند و
 باد
 صفات باد
 شکل عزیز زانو را
 که قدرت و اطاعت را با هم دارد
 تصویر می کند
 تا قیصر از کف پای تو
 قوس بلند طاق نصرت را
 برگیرد
 در حالت عمیق عزیمت که سمت

 نیمرخ تو برابر نگهم ماند
 پرواز طوطیان
 جغرافیای صورت من را در هم ریخت
 و آسمان
که بایر از درخشش های آبی می شد
 ناگاه
 نام تو از تمام جهت ها
می آمد
وقتی که باز می ایی
 نام تو را
 تمام جهت ها
 رسم می کنند
و در گذار دامن تو دانه های شن
 بر ریشه های پیدا
 پیراهن عبور شعاع
 می پوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
 وقتی که باز می ایی
 و هر درخت ، بوسه است
 وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
 بین صفات باد و تکبیر توفان
 و در هوای دهکده پیشانی

 تو وسعت اطراف هجر را
 محدود می کند
 تو باز می ایی با موجی از خلیج احمر
 و گامی از عصای موسی
 و شکل راه رفتن تو
 معنای مثنوی است
 و روح مولوی است اینک
 کز ساق تو حکایت نی را
 بر می دارد 


  

 

یدالله رویایی



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
شب را به صحبتی ( یدالله رویایی ) ( دلتنگی ها4, )
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:56 تعداد بازديد : 315 |

 

شب را به صحبتی

**

شب را به صحبتی
من
 در سطح کوچکی
 خلوت کردم
 سطحی عزیز و پهناور را
 وقتی
 به صحبت تو نشستم
 لحن تو تخت آسایش شد
 صبح دهان تو
 این حجره ی فراغت من
 انسان سالیا را تا کوچه های تاول برد
 دیدم صدای تو
 ظهر همه صداهاست
 انسان رفته ی رؤیا را
چندانکه سالیا
از کوچه های تاول باز آورد
 گفتم صدای آدمی
 ظهر همه صداهاست
 و ظهر زحمت
 زوبین ظهر
 از طول دره ها
 گلوی بادها
 گریخت
در کوچه های افسانه
 اینک
پلکی به خواب می رود
 پایی برهنه ، تاول را
 سرشار عطر
 می کشند
 طفلی که پرورش بود
 آنجا در آن عزیز پهناور
طفلی که ناگهانی بود
از اسکناس عیدی کشتی
 می سازد
 که بارش از اعداد است
 از سطح کوچک تو
 از اندکی که مردمک توست
 از تنگه های دور
 می ایم
 از بادبان های بی باد
کز پلک تو
 ترحم بند را
 فریاد کرده اند
 من از مسافت رنگ
من از بلاغت نور
 می ایم


 

 یدالله رویایی



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد